نذری پزون خخخ

تعرفه تبلیغات در سایت
سلوووووم عشقولی بد اخلاق ... خداییش من نمیدونم چه گناهی کردم ... باید جور دیگران رو هم من بکشم ... امشب نذری دادیم و غرفه محصولات بود و اینا ... صبح بهم گفتی یازده به بعد نباید بیام و اینا ... ولی خب برای کیک خریدن الاف شدیم ... نزدیک دوازده رسیدیم ... رفتم کیک خوب پیدا کنم نذری بدم واسه تو ... اخه اون شب باز قلبت گرفت ... واسه سلامتیت ... ببخشید دیر شد به هرحال ... اووم امشب باز به من برگشتی ...

واقعا من امشب بی گناه بودم ... احسان شروع کرد شوخی کردن ... گل میداد من بدم به تو ... و هی مسخره بازی دراورد ... منم اون روم اومد بالا شروع کردم مسخره بازی دراوردن ...  که فکر نکنه من بلد نیستم ... بعدشم نمیدونم چی شد یهو اومد منو کشید برد بیرون با یکی عکس سلفی بگیرم که تیپش ناجور بود ... حالا انگار من میترسم از کسی ... صبحی منو دیده میگه حسابی خوشگل شدی اومدی دلبری کنی و حتنا یکیا مطمئنا میخوای و اینا ...

وه ول کن

خلاصشو بگم الکی برگشتی به من ... خیلی خوبه که جوابتو نمیدم با ی لبخند ازش میگذرم ...

اما بیشتر فکر کن عزیزدلم ... ازت اصلا ناراحت نیستم ... ولی خب واسه خودت میگم بیشتر فکر کن قبل هر کاری ...امشبم شب خوبی بود ... خیلی خوش گذشت ... پیش تو بودنش عالی بود ... هرچند خیلی پیشت نبودم ولی همینکه جلوم بودی و میتونستم ببینمت خودش یه دنیا بود ... سعید مصطفایی رو هم دیدم ... ازش خوشم نیومد خیلی ... ولی خو انگار همه باش میحرفیدن و اینا ... هاجر هم از من پرسید سعید رو گذاشتی تو دست من ... منم گفتم نه والا همچین کسی تو مجموعه من نیست ... 

بعد میگفت هاجر به من که تو رو دیدم یاد شکوفه افتادم کجاسش نیستش انگار ... کلی حرفید برامون هاجر هم ... اینم دل پری داشت ... 

هووم فکر کنم دیگه همینقد بسه ... شاد و سربلند باشی

 

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 1:18
برچسب‌ها :

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :