شب عاشورا 21مهر95

ساخت وبلاگ
سلوووم خانوم خانوما ... یادش به خیر همین دیشب بود... خونه خوابیده بودم تو هم دفتر بودی بهت گفتم خستم و اینا ... گفتی خب بیا ماساژت بدم ... بعد لوس شدم گفتم نه هم خیلی میای ... بعد بهو الکی الکی شدو گفتیم ساعت 9 شب بیام دنبالت ... به یه سختی از مامانت اجازه گرفتیو اومدم پیشت ... رفتیم اصفهان یکم تاب خوردیم ... کلی حرف زدیم ... کلی تو ماشین نشستیم به همدیگه نگاه کردیم ... سرمو گذاشتم رو پات کلی بهت زل زدم نگات کردم و تو بغلت از خدا از عمق وجودم خواستم لبت همیشه خندون باشه ... همیشه بخندی ... مشکلی هیچوقت نداشته باشی ... خوشبخت خوشبخت بشی چه با من چه بی من ... فقط جوری بشی که همه آرزوی یک لحظه زندگی تو رو داشته باشن تو زندگیشون ... بعد گفتی نوحه دلم میخواد  ... نوحه گذاشتی و یکم روش واسم خوندی ... بعدشم یکم تو بغل هم بودیم تا نگاه به ساعت کردیم دیدیم وای خیلی دیر شد  و راه افتادیم به سمت خونه و ساعت دوازده و بیست دقیقه شد رسوندمت خونه ... با سلام و صلوات که بهت گیر ندن خخخخ ...

خوش گذشت اون شب ... فقط عزیزم گرسنش بود و نشد غذا پیدا کنیم براش عزیزمو ... فدات شم

بوس

...
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 1:18