دوشنبه ی تکرار نشدنی | بلاگ

دوشنبه ی تکرار نشدنی

تعرفه تبلیغات در سایت
سلام ... وای بیایم سر وقت خاطره ی دوشنبمون ... یه دوشنبه ی عالی خاطره ساز ... دوشنبه ای که شاید تکرار نشه واسمون ... کارایی که اون روز کردیم حرفایی که زدیم شاید تا حالا نزده بودیم ...

دوشنبه 26 مهر ماه 95

 

خیلی شب خوبی رقم خورد ... از ساعت 5و ربع تا ساعت دوازده پیشت بودم ...

دفعه ی اولی که اومدم دانشگاه دنبالت ...

هفته امام حسین بود ... جفتمون تا چهار و نیم کلاس داشتیم ... من یادم رفته بود کلید بردارم ...  بعدش اومدم دیدم کسی نیست ...اومدم رفتم علی رو پیدا کردم کلید گرفتم رفتم خونه کلیدا رو برداشتم بعد برگشتم کلید علی رو دادم و راه افتادم ... تو راه به خودم گفتم ای کاش بتونم برسم بهش برم دانشگاه دنبالش ... نمیدونم چرا دوس داشتم خودم بیام دنبالت ...نزدیکای فولاد بودم که گفتی میای تا نجف آباد ... بعد گفتم خب نشد ... ولی خب شاید من زودتر رسیدم ... همینم شد و زودتر رسیدم خودم اومدم دنبالت ... راه افتادیم به سمت اصفهان ... 6 و نیم رسیدیم اونجا ... در مشاوره که باید میرفتیم ... گفتم من خوابم میاد ... ولو شدم تو دلت یکم عکس نگاه کردیم ... تا هفت پنج کم ... ساعت پنج هم رفتیم پیش مشاوره ... 

تو رفتی تو همشو حرف زدی ... منم بیرون نشسته بودم و مشغول بازی بودم ... کلی اومدی بیرون خوشحال تر شدی ... اومدیم تو راه پله گفتم بیا عکس بگیریم یادگاری داشته باشیم ... با هم عکس سلفی گرفتیم چند تا ... راه افتادیم به سمت پل خواجو ... پل خواجو وایسادم گفتی اون مغازه بستنی فروشه رو میخوای ... گفتم اون سی و سه گله و قرار شد پیاده بریم بعد دیدیم خیلی راهه باز برگشتیم با ماشین رفتیم سمت سی و سه پل ... بعدش رفتیم تو پل کلی عکس گرفتیم ... واسه دفعه اول تو سی و سه پل بوس کردیم همو به ذره لب خوردیم ... پاهامونا انداختیم پایین از پل با هم حرف زدیم ... بهم واسه اولین بار گفتی دوست دارم و نگاهم کردی خیلی جدی ... دوست داشتنت خیلی جدی بود ... حس کردم خیلی مسئولیت گردنم گذاشتی ... بغلت کردم بوسیدمت ... بهم گفتی داری به آرامش میرسی و یه مدته آرامش داری ... گفتی پیش من حالت خوبه و آرومی ... خیلی حرفات قشنگ بود ... حرفایی نبود که به هر کس بزنی و حرفایی نبود که به این راحتیا بخوای بروز بدی ... خوشحالم که با هم حالمون خوبه خوشحالم که خوشحالی خوشحالم که ارومی ...

خلاصه بعدش سوییشرتمو بهت دادم و ازت عکس گرفتم ... بعد پاشدیم رفتیم بستنی فروشه اونجا ی دونه ذرت گرفتیمو و شیر قهوه هم دو تا ... دستانون سوخت ... بعدش اومدیم این طرف خیابون باز ازت با پل عکس گرفتم ... بعد ساعتو دیدیم نزدیک ده و نیم بود وقتی پیش ماشینه بودیم ... بعد رفتیم پل رو رد کردیم رفتیم  اون طرف و رفتیم جایی که اولین جلسه هدفت بود عکس گرفتیم با هم ... بعدشم پاشدیم راه افتادیم سمت آتشگاه ... بعد تشنت بود ... ی سوپر مارکت پیدا کردیم برات اب گرفتم یه خورده خوردی ... از این سمت شاگرد اومدم لب هاتو بوسیدم و اب بهت دادم و راه افتادیم به سمت خونه ... کلی تو راه مث دیوونه ها لب بازی کردیم پشت فرمون تا رسیدیم به خونه ... و تو رفتی خونه ... باز قبل رفتنتم بوسیدمت خخخخ ... بعدم من رفتم 

اوووووم خیلی میخوامت

...
نویسنده : بازدید : 8 تاريخ : پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 0:43