نازنینم

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

امکانات وب

برچسب ها

سلام ... این خاطرمون برمیگرده به چهارشنبه 27 مرداد ماه 95

یادته اومدی زرین واسه مجموعه بچه ها کار داشتیم ... اومدی مینا رو دیدیببخشید هاجر ... دختر عمو اسی رو ... مادر اسی ... پرزنت خانم کریمی رو انجام دادی ... چادرم سرت کرده بودی اومده بودی ... اسی بم میگفت چادر بیشتر بش میاد ... منم برگشتم بهش تو چرا اصلا نگاش کردی بیشعور ... بعله خیلی جالب بود اون روز ...

داداشش مغازه رو میخواست و شما هم تو مغازه بودین ... ابرومون داشت میرفت ... تعجب کرده بود میگفت انقدر دختر کجا بوده ...

میدونی چهارشنبه ویژن تیک زدم ... قول دادم برات معجون انار پیدا کنم و پیدا کردم واست ...

چقد حس خوبیه به کسی قولی بدی و بتونی انجامش بدی ... خیلی عالی بود ...

خیلی بدی که اون ی معجون رو با خودت نبردی ... وای چقد راحت تو کل شهر تاب خوردیم مث دیوونه ها ...

اصلا انگار نه انگار ...

اون شب یه کار دیگم واس اولین بار انجام دادیم ... بوس گردن ...

بهله ...کلی هم خجالت کشیدیم ... وای چقد گشتیم تو خیابونا برای یه جا که بتونیم یه دقیقه واییسیم ...

اووووم شب خوبی بود ... کلی ارامش داشت ... من تا رسیدم خونه ساعت دوازده و نیم بود ...

یادته چک روغن ماشین روشن شده بود ... هی میترسیدی تو راه بمونم ... ولی نموندم که ... زودی اومدم خونه ... قربونت برم ...

هعی خدا چقدر سخته رسیدن بهم ... کلی سختی کشیدیم تا اینجاش ... حالام سختی میکشیم ...

ولی خیلی ارزش داره ... مگه نه ؟اون شبم چقد ازت بوس زورکی گرفتما ... خخخخخ

قربونت برم

نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:55
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها