26 آبان 95
-
تاریخ: 1395/9/5 ساعت: 7:13
26 آبان 95 چهارشنبه پایان دوره ی 12 روزه ی کنار هم بودن
3ابان*29مهر*95
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 1:00
xa0 سلوووووووووووووم عشقم خاطره ی پنجشنبمون رو هم بنویسم اینجا 29 مهر 95 سر جلسه هفتگی ... که قرار بود کریمیان و اون پسره نیازی و اینا رو هم بیارم که معلوم نشد چ مرگشون شد نیومدن ... بعدش که اومدم تو دفتر ... تو حیاط بودیم بهمون گفتی بیاین تو ... اون روز خیلی احسان اذیت کرد ... هی نگاه میکرد میخندید...
28/7/95قشنگترین شبمون
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 19:59
سلام ... عزیزم واست این خاطره رو توی ادامه مطلب میزارم ... خیلی دوست داشتم بهت بگم تو بنویسیش ولی خب گفتم سرت شلوغه بهت میگم و خودم ضایع میشم ... پس بدو بیا ادامه مطلب ... رمزشم میزارم چهار رقم آخر شمارت
جمعه 23 مهرماه
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 0:43
سلام جونم.قربون شکلت برم عزیز دلم... دلم برات کلی تنگ شده ... این خاطره جمعه مونه ... همون شبی که مریض شده بودم سرما خورده بودم ینی ... بعد تو با موحدی مثل اینکه حرف زده بودی تا ساعت 9 که من رسیدم پیشت ... اومدم پیش باغ ملی سوار شدی و رفتیم یکم ویلاشهر چرخیدیم ... بعد گفتم یه جا رو بگو یکم واییسیم ب...
اولین زشت خخخخ 19.7.95
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 1:19
سلام عزیزم.. خب بیایم سر وقت خاطراتمون. این خاطره رو دارم با گوشی تایپ میکنم واست ... اوووم یادته دوشنبه رو ... دوشنبه همین هفته ... میشه چندم ؟؟اگه گفتی ... اوووم میشه 19 مهرماه 95 ... بهم گفتی ساعت 8 اونجا باشم ببینیم همو ... بعدش ساعت هشت رسیدم ... تا هشت و 32 دقیقه xa0دم در منتظر موندم تا بیای ....
عصبی من
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 9:56
سلام خوبی نازگلم ؟ این خاطره مال دوشنبس یعنی12 مهر 95 ... همون روزی که بهم گفتی ساعت 7 در اون تاکسی تلفنی باشم ... قبلش با مامانت رفته بودی اموزشگاه رانندگی ... خیلی راننده خوبی شدیا ... خوشحالم که زود یاد گرفتی ... خیلی عالیه هوشت ... باید خیلی تمرین کنم باهات خیلی عالی تر بشی ... اخه خانوم من باید...
زور گوی من
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 21:37
سلام خانومم.امروز شنبه 10 مهرماه 95عه ... دلم واست تنگ شده ... دلم خیلی میخواد پیشت باشم ... الان احتمال خیلی زیاد داری میری دفتر ... دیروز فان بود پارک لاله ... من نتونستم بیام ... 6 بار زنگ زده بودی و ساعت 2 و 18 دقیقه بهت اس دادم خوبم نگرانم نباش ... دیروز روز بدی بود ... دیشب بهت گفتم تو پیام از...
عروسک من
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 17:11
سلام خانوم گلم ... امروز 5 مهرماه 95 ... ساعت 10:29 دقیقه اس دارم مینویسم واست ... الان دانشگاهی و داری برنامه ریزی میکنی برای ماه مهر ... خیلی دلم واست تنگ شده ... خیلی زیاد ... پریشب ینی شنبه که با هم رفتیم مشاوره یادته ؟ بهم گفتی امشب رو بنویس حتما ... شنبه خیلی روز خوبی بود ... ساعت دو رسیدی تو ...
یکی یه دونه ی من
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 21:56
سلامممممممممممممممم ... امیدوارم هر جا هستی حالت عالی باشه ... نمیدونم الان در حال حاضر کجایی ... رفتی بخوابی و بعدشم باید میرفتی دفتر جلسه داشتی ... قربونت برم ... دیروز چقدر خسته شدی ... دیروز جشن برگزار کردیم ... دیروز از صبح ساعت 10/5 تا ساعت 11 شب پیشت بودم ... کلی با هم کار انجام دادیم ...چند ...
مشهدی من
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:56
سلام ... امروز جمعه اس ... اما میخوام خاطره ی دوشنبه را برات بنویسم ... دوشنبه 18 مردادماه که از مشهد اومدی ... کلی بحث کردیم ... ولی آخرش مجبور شدم ساعت 9 شب بیام پیشت و از دلت در بیارم ... خیلی باحال شدا ... واسه اولین بار پلیس بهمون گیر داد ... تا حالا تجره نکرده بودم ... خیلی بامزه بود ... و چقد...
خوشتیپم
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:56
سلام عزیزم... این خاطره برمیگرده به پریروز یعنی 20 مرداد ماه ... همون روزکه قرار شد یک و نیم که جلست تموم میشه بیام پیشت ... ولی نرسیدم بهت ... تو رفتی مشاوره و ساعت 4 مشاورت تموم شد و من باز ساعت 4 نرسیدم و نزدیک ساعت 5 بود پیشت بودم ... خنگمون کردی اولش از این سر پل بردیمون اون سر پل ... ولی خب اخ...
عزیزم
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:55
سلام دیروز 21 مرداد ماه جلسه هفتگیمون بود ... کلی ترسناک اس دادی لباستو عوض کن و بیا ... بعدم من تو راه بودم نمیشد ... بعد میخواستم نیام تو ... دیدم دوستام نمیان دیگه مجبور شدم بیام تو ... دیروز نتونستم قشنگ ببینمت ... آخه پشت من نشسته بودی و نمیتونستم ببینمت ... دلم واست تنگ شده بود خیلی ... الانم ...
عشقم
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:55
با چند روز تاخیر باید برات خاطره بنویسم ... ببخشید سلام ... خخخخخخخخخ خب یادم رفت دیوونه ... خب اول خاطره ی اون روز رو بگم که رفته بودیم میدون امام ... کارای اسی رو انجام دادیم ... معرفی به کار کردی برا ادمای اون ... و بعدش ما رفتیم میدون امام ... حالت خوب نبود اون روزیه ... یادددته ؟؟؟ بعله من که ی...
سلام
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:55
خب برگردیم به دیروز یعنی جمعه 29 مرداده ماه ... دقت کردی تقریبا یه روز در میون پیش هم بودیم این هفته ... چقدر خوب بوده این هفته ها ... همش پیشت بودم ... بعله ... خب دیروز گفته بودی بیا بریم راه اهن دلت برام تنگ شده میخوای پیشم باشی و اینا ... رفتیم اونجا گرفتنمون با بچه ها ... خخخخ پلیسه میگفت ای تو...
هعی خدا
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:55
سلام چطوری؟ نمیخواستم اینو بنویسم ... الان دارم بعد 13 روز مینویسمش ... فقط برا اینکه یادمون بمونه چی شد ... یادته دوم شهریور بود ... بهم گفتی یهو حالت خوب نیست ... گفتی حالت از همه ی پسرا بهم میخوره ... گفتم میام میبینمت ... گفتی حتی نمیتونی نگاهم کنی ... خیلی بد بود ... خیلی بهم برخورد ... میدونی ...
12 شهریور
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:55
عاقا این خاطره ی خوبی نیست خاطره ی جداشدنه ... ساعت 9 و ربع اومدم دنبالت و بردمت ترمینال و رفتی کرمان و حالام اونجایی ... خیلی بدی تنهام گذاشتی تنهایی رلفتی کسیو با خودت نبردی ... نگفتی دلم برات تنگ میشه اصلا ... شب خوبی نبود اون شب بغض کردی بعدشم گریه کردی ... کلی من ترسیدم ... بعد اون حرف رو زدی ....